شهاب الدين احمد سمعانى
334
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
اقبالت نشانم و گر به حضرت ما سرافرازان آيى 2 مقامع قهر و هلاك بر تاركت زنم . ابليس دعوى عزّ كرد و دست در دامن تكبّر زد ، بنگر كه با وى چه كرديم : فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ . * فرعون لعين خود را در صفت علوّ و عزّت جلوه كرد ، بنگر كه به وى چه رسيد . فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِيعاً . قارون به كنوز خود تفاخر كرد ، بنگر كه با وى چه كرديم 3 : فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ . بو جهل لعين دعوى عزّ كرد و گفت : من در ميان قوم خود عزيز و مطاعم ؛ فردا در دوزخ به او مىگويند : / b 110 / ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ . از آن زقوم و حميم در حلقش مىريزند و مىگويند : اى آنكه در دنيا دعوى عزّت مىكردى بخور كه عاقبت آن دعوى عريض اين است من تواضع للّه رفعه اللّه ، و من تكبّر وضعه اللّه ، وضع الخدّ للحقّ عزّ و من وضع له خدّه رفع له حدّه . شبلى - رحمه الله - كريمى عظيم بوده است ، هشده بار 4 سلسله در دست و پاى او كشيده بود و دربند و زندان بود ، او را گفتند : كار تو با حسين منصور چگونه بود ؟ گفت : ما هر دو از سر يك تنور رفتيم الّا آنكه نام او عاقل بود ، به نام عاقلى سر در نهاد 5 و من به اسم ديوانگى بجستم . وقتى كه سلطان به نظارهء ديوانه آيد ديوانه بسيار سخنان گويد كه سلطان از كس احتمال نكند . آوردهاند كه وقتى اميرى تيمارستانى ساخته بود ، خواست كه به نظاره شود ، چون در رفت و آن ديوانگان را بديد در سلسله كشيده ، يكى بود در ميان ايشان سر بر كرد و گفت : اى فلان مال از عاقلان مىستانى و به ديوانگان به كار مىبرى 6 ، و آنگاه ثواب طمع دارى بس محال بود . هر كرا بند بر پاى نهادند بند از زفان برداشتند . مقصود اين است كه روزى در آن وجد خود برون آمده بود ، يكى گفت : شبلى كيست ؟ گفت : انا النّقطة الّتى تحت الباء . بسم اللّه بنويسى و در زير با نقطه بزنى ، شبلى آن نقطه است . آن جمال و كمال و قدّ افراشتهء « با » بينى ، و آن وقوف نقطه در مقام حقارت و حيرت . پس الف قدّ افراشته داشت ، ابتدا به الف نكرد متقاضى غيرت به سر حروف آمد الف را ديد سر برافراشته ، از وى درگذشت به « با » رسيد ، « با » را ديد متواضع ، روى به خاك نهاده ، دستش بگرفت و مقدّم همه كرد . طاوس يمانى گويد - قدّس اللّه روحه : در طواف گاه مىگشتم نالهء زار شنيدم فراز شدم تا كيست كه مىنالد ، على بن الحسين زين العابدين را ديدم رضى اللّه عنه ، روى بر خاك نهاده . با خود گفتم : اين عزيز اهل بيت است بنگر 7 تا خود چه مىگويد . گوش داشتم ،